مظفرمیکائیلی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ مظفرمیکائیلی
آرشیو وبلاگ
      چای سبز ()
  نویسنده: مظفرمیکائیلی - سه‌شنبه ۱٥ تیر ،۱۳٩٥
 

 


نویسنده : چای سبز ; ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۸

پارسال با او زیر باران راه می رفتم.......امسال راه رفتن او را با دیگری در زیر باران اشکهایم دیدم....شاید باران پارسال اشکهای فرد دیگری بود

 





 

    نظر شما (6)    لینک مطلب




نویسنده : چای سبز ; ساعت ۱٠:۴۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۱

من دلم می خواهد یک زن باشم... یک زن آزاد... یک زن آزاده
من متولد می شوم، رشد می کنم تصمیم می گیرم و بالا می روم. من گیاه و حیوان نیستم. جنس دوم هم نیستم. من یک روح متعالی هستم؛ تبلوری از مقدس ترین ها !ـ من را با باورهایت تعریف نکن ! بهتر بگویم تحقیر نکن!ـ
من آنطور که خود می پسندم لباس می پوشم –قرمز، زرد، نارنجی ، برای خودم آرایش می کنم- گاهی غلیظ، می رقصم- گاه آرام ، گاه تند، می خندم بلند بلند بی اعتنا به اینکه بگویند جلف است یا هر چیز دیگر... برای خودم آواز می خوانم حتی اگر صدایم بد باشد و فاژ بخوانم، آهنگ میزنم و شاد ترین آهنگ ها را گوش می دهم.ـ
،مسافرت میروم حتی تنهای تنها ....
حرف می زنم، یاوه می گویم و گاهی شعر، اشک می ریزم! من عشق می ورزم......ـ
من می اندیشم... من نظرم را ابراز می کنم حتی اگر بی ادبانه باشد و مخالف میل تو، فریاد می کشم و اگر عصبانی شوم دعوا می کنم...ـ
حتی اگر تمام این ها با آنچه تو از مفهوم یک زن خوب در ذهن داری مغایر باشد.ـ
زن من یک موجود مقدس است؛ نه از آن ها که تو در گنجه می گذاریشان یا در پستو قایم می کنی تا مبادا چشم کسی به آن بیفتد. نه بدنش و نه روحش را نمی فروشد، حتی اگر گران بخرند. اما هر دو را هر وقت دوست داشته باشد هدیه می دهد؛ به هر که بخواهد، هر جا .ـ
زن من یک موجود آزاد است. اما به هرزه نمی رود. نه برای خاطر تو یا حرف دیگری؛ به احترام ارزش و شأن خودش. با دوستانش، زن و مرد، هر جایی بخواهد می رود، حتی به جهنم!ـ

زن من یک موجود مستقل است. نه به دنبال تکیه گاه می گردد که آویزش شود، نه صندلی که رویش خستگی در کند و نه نردبان که از آن بالا برود. زن من به دنبال یک همسفر است، یک همراه، شانه به شانه. گاه من تکیه گاه باشم گاه او. گاه من نردبان باشم ، گاه او. مهر بورزد و مهر دریافت کند.ـ
زن من کارگر بی مزد خانه نیست که تمام وجودش بوی قورمه سبزی بدهد و دست هایش همیشه بوی پیاز داغ؛ که بزرگترین هنرش گلدوزی کردن و دمکنی دوختن باشد. روزها بشوید و بساید و عصر ها جوراب ها و زیر پوش های شوهرش را وصله کندـ

زن من این ها نیست که حتی اگر تو به آن بگویی کد بانو!!!! ـ

در خانه زن من کسی گرسنه نیست ، بچه ها بوی جیش نمی دهند، لباس ها کثیف نیستند و همیشه بوی عطر غذا جریان دارد؛ اگر عشق باشد، زندگی باشد!ـ
زن من یک موجود سنگیِ بی احساس و بی مسئولیت هم نیست؛ ظرافتش، محبتش، هنرش، فداکاریش ، شهوتش و احساسش را آنگونه که بخواهد خرج می کند؛ برای آنهایی که لایق آن هستند.ـ
زن من تا جایی که بخواهد تحصیل می کند، کارمی کند، در اجتماع فعال است و برای ارتقاء خویش تلاش می کند. نه مانع دیگران می شود و نه اجازه می دهد دیگران او را از حرکت بازدارند. گاهی برای همراهی سرعتش را کم می کند اما از حرکت باز نمی ایستد. دستانش پر حرارتند و روحش پر شور؛
من یک زنم ... نه جنس دوم... نه یک موجود تابع... نه یک ضعیفه ... نه یک تابلوی نقاشی شده، نه یک عروسک متحرک برای چشم چرانی، نه یک کارگر بی مزد تمام وقت، نه یک دستگاه جوجه کشی.ـ
من سعی می کنم آنگونه که می اندیشم باشم ، بی آنکه دیگری را بیازارم... فرای تمام تصورات کور، هنجارهای
ناهنجار، تقدسات نامقدس!ـ

باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانت کنم، بی تفاوت و بی احساس باشم، بی ادب و شنیع باشم، بی مبالات و کثیف باشم. اگر نبوده ام و نیستم ، نخواسته ام و نمی خواهم.ـ

آری؛ زن من عشق می خواهد و عشق می ورزد، احترام می خواهد و احترام می کند. ـ

من به زن وجودم افتخار می کنم، هر روز و هر لحظه ... من به تمام زنان آزاده و سربلند دنیا افتخار می کنم و به تمام مردانی که یک زن را اینگونه می بینند و تحسین می کنند....

 

 





 

    نظر شما (5)    لینک مطلب




نویسنده : چای سبز ; ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۶

واسه تو خیلی راحته بگی به درک





 

    نظر شما (0)    لینک مطلب




نویسنده : چای سبز ; ساعت ٩:٠۵ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۶/٢۵

 

حالا
هم من ، هم تو !
هر دو خوب می دانیم
این راه نه پایانی دارد ، نه وصالی
اما هنوز دوش به دوش می رانیم !

قانون خط های موازی یادت هست !؟
دو خط موازی هیچوقت به هم نمی رسند !

و سکوت می کنیم
هم من ، هم تو !

اصلا بیا
یک خط زیر قانون خط های موازی بنویسیم

دو خط موازی هیچوقت به هم نمی رسند
اما این دلیل نمی شود همدیگر را دوست نداشته باشند ...

هم من ، هم تو !





 

    نظر شما (1)    لینک مطلب




نویسنده : چای سبز ; ساعت ۱٠:۵٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٢

اگر می‌خواهی ترکم کنی
لبخند را فراموش نکن
کلاه می‌تواند از یادت رود
دستکش، دفترچه‌ی تلفنت
هر آن چیزی که باید دنبالش برگردی
و در ناگهان برگشت گریانم می‌بینی
و ترکم نمی‌کنی ...

اگر می‌خواهی بمانی
لبخندت را فراموش نکن
حق داری زادروزم را از یاد ببری
و مکان اولین بوسه‌مان
و دلیل اولین دعوای‌مان
اما اگر می‌خواهی بمانی
آه نکش
لبخند بزن

بمان ...

 





 

    نظر شما (8)    لینک مطلب




نویسنده : چای سبز ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٢

 

انسان از آزادی مطلق وحشت دارد

 چون می خواهد در دام مسولیت که لازمه آزادی است نیفتد،

ولی اگر خود را تابع حکم فرد یا گروه و یا دستورهای دینی و آیینی بداند، مسولیتها را بر عهده آنها انداخته و خود را از مسولیت ها و جواب گویی به مسائل مختلف رها میسازد.

چون اگر انسان آزادی مطلق داشته باشد نسبت به هر کاری احساس مسولیت میکند و خود را نسبت به آن پاسخگو میداند. نیاز دیگر انسان این است که احساس  کند به جایی تعلق دارد ...

 

اریش فروم

 





 

    نظر شما (1)    لینک مطلب




نویسنده : چای سبز ; ساعت ۸:۴۶ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٧

ای مسافر غریب ، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم ، با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها
این منم در این طرف ، پشت میله ها اسیر
دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر

 

 





 

    نظر شما (7)    لینک مطلب




نویسنده : چای سبز ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۱

تو راست می‌گفتی!، احمقم .
احمقانه خوشبینم !
واقعا کلمه‌ایی فراتر از احمق
مرا باید صدا کند !
مرا باید صدا بزند ...

بیهوده به راه ادامه می‌دهم
بیهوده‌ی، بیهوده
هی تکرار می‌کنم
با تو !
سلام - خداحافظ
سلام - خداحافظ
هی، هی، هی تکرار می‌کنم
و احمقانه خوش‌بینم ...

با تو کاخ می‌سازم
با تو ...
با تو به رویا می‌روم
با تو می‌رقصم
با تو می‌دوم
با تو می‌پیچم
به دور تو و به دور خودم
با تو می‌میرم ...
***
کنار دستیم
با چشماش صِدام می‌کند
با دست اشاره می‌کند:
هی عمو کجایی !؟

احمقانه خوش‌بینم ! ...

 





 

    نظر شما (8)    لینک مطلب




نویسنده : چای سبز ; ساعت ٩:۴٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۱

 

 

و چشمان‌ات راز ِ آتش است.
و عشق‌ات پیروزی‌ی ِ آدمی‌ست
هنگامی که به جنگ ِ تقدیر می‌شتابد.
و آغوش‌ات
اندک جائی برای ِ زیستن
اندک جائی برای ِ مردن
و گریز ِ از شهر
که با هزار انگشت
به‌وقاحت
پاکی‌ی ِ آسمان را متهم میکند

 

  نظرات ()
  نویسنده: مظفرمیکائیلی - سه‌شنبه ۱٥ تیر ،۱۳٩٥

صبوری

 

 

 

با تو نبودن مرهمی ندارد.

زخم عمیق سینه ام را،

تا رسیدن تو،

ثانیه ها پر میکنند.

 

 

   + چای سبز - ٩:٠۶ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱۸
    پیام های دیگران (3)

 

 

 

این نیز بگذرد ...
اما نه مثل گذشته هایی که، گذشت ...
امروزم را در بلاگ خاطراتم ثبت می کنم ...
ثبت حماقتهای آدمی هم، جزیی از زندگی آدمیست ...

امروز و پیوست گذشته هایش
با نگاه مرور می کنم
و با دل حسرت سر می دهم
و این جمله رو در خود تکرار، و بهش فکر می کنم:

دست های خالی، همیشه به کوچه های بن بست می رسند ...
به کوچه های بن بست ...

   + چای سبز - ۸:۳۴ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱۵
    پیام های دیگران (17)

خانواده سبزیجات

 

 

 

مدتها بود دلم میخواست بنویسم اما به دلایل مختلف نمیشد. اتفاقات مختلفی برام افتاده که الان قصد ندارم بهش اشاره کنم. فقط بدونین که دیروز تصمیم گرفتیم با مامان بریم آرایشگاه مش کنیم. بماند که از دو هفته قبل وقت گرفته بودیم و تیریپ خانومه محجبه بود که التیماتوم داده بود با حجاب کامل بیاین. اونجا که کفشهامون رو باید در میاوردیم و خانم دمپایی میداد بپوشیم. از یه ربع به 9 صبح اونجا بودیم تا 7 شب! اول مامان مش کرد. من 2 ساعت منتظر بودم زن سرایدارشون بیاد بدام بند بندازه! وقتی هم که اومد از بو عرقش خفه شدم ، همه پوستم رو کند و نصف سیبیلام جا موند!

 

اول قصد داشتم مش کنم اما یه پوستر به دیوار دیدم که زمینه موهاش قهوه ای تیره بود و روش هایلایت پر شکلاتی (یا کاکائویی). گفتم اینجوری میخوام! نتیجه این شد که دو بار موهام رو رنگ کرد و میگفت رنگ باز نمیکنه. خلاصه اینکه ورداشت یه قهوه ای خیلی روشن گذاشت دو ساعت رو کله ما و من بیچاره هی گوشم خارید و گرفتم از روی کیسه چنگش زدم (آخه کیسه کشید رو موهام که مثلا" گرم بشه و زودتر رنگ باز کنه) گوشام شده بود عین ک.و.ن انتر قرمز. اینم بگم که دو تا خانم اصل کاری در این آرایشگاه به تازگی ی.ا.ئ.س.ه شده بودن و اون چس مثقال اتاق رویخچال کرده بودن چون همش گر میگرفتن! حالا گور بابای مشتری که داره سگ لزر میزنه و برای رنگ باز کردن کله اش نیاز به هوای گرم داشت! نهایت کمکشون به من این بود که وقتی سگ لزر زدم، گفتن میتونی سشوار رو بگیری به خودت گرم شی!

 

بهرحال من بیچاره هی ونگ زدم که والا بلا این کله داره نارنجی میشه ها! اما هی گفتن نه! تو کور رنگی داری. بعد از رنگ هم دو سه ساعتی دکلره موهام طول کشید و دردسرتون ندم، دست آخر شدم یه گربه زرد ریقو! (یا ریغو) انقدر خسته و عصبانی بودم که زورم اومد سلیته گیری کنم. جالب اینکه این خانم اصرار داشت که هیچ مشتری ای ناراضی از اینچا نرفته.

 

الان مغز سرم نارنجیه و هر چی بگردین و ذره بین بندازین، اثری از هایلایت کاکائویی نمیبینین! مامانم هم شده عین ترب سفید! دیدین ته اش بنفشه و سرش که بیلبیلک داره سفیده؟ آها، آره، دقیقا" همون. خواهرم هم که چند روز قبل از ما رفته پیشش، کله اش شده کلم قرمز!

 

خلاصه اینکه بسی خوش گذشت و پول بی زبون رودادیم و با اعصاب ت.خ.م.ی رفتیم پی کارمون. یکی از دوستام میگفت: خدا رو شکر کن عروسی ات نبود! روم نشد بگم حاضرم با همین کله هم ازدواج کنم!

یه ماژیک سی دی نارنجی دارم، اگه چند تا دون دون رو لپهام بذارم همه فکر میکنن مادرزادی کک مکی و هویج بدنیا اومدم. کارش خیلی خوب و طبیعیه به خدا!

 

هر کدوم از خواننده های عزیز که میخوان، در پیام خصوصی، تاکید میکنم پیام خصوصی، بهم بگن که شماره این آرایشگاه فشن رو بهشون بدم. نتایج، بی نظیر و باور نکردنیه! برین تا سورپرایزشین.

 

   + چای سبز - ۳:٢۶ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٠
    پیام های دیگران (1)

 

 

 

شبی غمگین شبی بارانی و سرد

مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من می گفت تنهایی غریب است

ببین با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستی ام بود و ندانست

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

او هرگز شکستم را نفهمید

اگر چه تا ته دنیا صدا کرد ...

   + چای سبز - ۸:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱
    پیام های دیگران (12)

 

 

 

دیروز
ما زندگی را
به بازی گرفتیم
امروز، او
ما را ...
فردا ؟

   + چای سبز - ۱٠:۵۶ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۳٠
    پیام های دیگران (1)

 

 

 

باید تو را پیدا کنم
شاید هنوز هم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی
تقدیر بی تقصیر نیست

   + چای سبز - ۱:٢۵ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢٩
    پیام های دیگران (3)

 

 

 

دلم با دلشوره میگه
یعنی واقعا قرار آخره ؟
دلم به چشماش نگاه میکنه
بغض گلوم رو فشار میده ...
سکوت ... سکوت ... سکوت ...

 

با خودم میگم
چه قرار رمانتیکی
آخرین قرارمون همونجایی ...
که اولین قرارمون بود ...
گلوم احساس خفگی میکنه
اما باید بخندم
به خودم قول دادم بخندم ، اما ...
سکوت ... سکوت ... سکوت ...

 

چقدر زمان زود میگذره
کاش میشد جلوی گذر زمان بگیرم
کاش زمان
تا آخر عمرم
روی همین نیمکت توقف می کرد
دلم بهم پوزخند میزنه
و بغض گلوم رو ...
سکوت ... سکوت ... سکوت ...

 

موقع خداحافظی
دلم شور میزنه
نباید بغضم بشکنه
باید دلم رو راضی کنم ...
سکوت ... سکوت ... سکوت ...

 

موقع خداحافظی
دوش به دوش
چشم به زیر ...
دل بهونه نگیر
فردا می بینیمش
نه ...
آره ، آره فردا می بینیمش ...
خداحافظ ...
خداحافظ ...
چند قدم جلوتر ...
سیگار ...
سکوت ... سکوت ... سکوت...

 

   + چای سبز - ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢۳
    پیام های دیگران (4)

جوجه اردک زشت

 

 

جوجه اردک زشت قصه

من بودم در آغاز

قوی سیاه طناز

تو شدی عاقبت

.

.

.

   + چای سبز - ۱۱:۴٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢٠
    پیام های دیگران (7)

 

 

 

 

گویی پدر ژپتو

از سرما

پینوکیوی عزیزش را

در اجاق میسوزاند

اینگونه که تو مرا

 

   + چای سبز - ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢٠
    پیام های دیگران (0)

 

 

 

وقتی که می رفتی
بهار بود
تابستان که نیامدی
پاییز شد
پاییز که برنگشتی
پاییز ماند
زمستان که نیایی
پاییز می ماند
تو را به دل پاییزی ات
فصلها را

  نظرات ()
به پرشین بلاگ خوش آمدید نویسنده: پرشین بلاگ - دوشنبه ۱٤ تیر ،۱۳٩٥
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
  نظرات ()
مطالب اخیر سه‌شنبه ۱٥ تیر ،۱۳٩٥ سه‌شنبه ۱٥ تیر ،۱۳٩٥ به پرشین بلاگ خوش آمدید
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من پایان نامه پرتال زیگور طراح قالب